.: سلام به شما بازدیدکننده عزیز :. .:این وبلاگ دارای 5 سال ارشیو مطالب مختلف میباشد ولی متاسفانه فیل تر میباشد برای خواندن مطالب این وبلاگ و همچنین برای رفتن به ادرس جدید سایت روی این عکس کلیک کنید :. |
|
|
|
|
SHIRAZ BOY
دست نوشته های پسری از تبار شیراز |
|
|
چند سال پیش با ترانه ایی از شاهکار بینش پژوه که علیرضا عصار آنرا خواند ( خیال نکن نباشی / بدون تو می میرم / گفته بودم عاشقم / خب حرفمو پس میگیرم ) نطفه ی موج جدیدی از ترانه سرایی بسته شد که بعدها به ترانه های تلافی معروف شد. وقتی که شادمهر عقیلی نتوانست فعالیت هنری خود را در ایران ادامه بدهد و به تورنتو رفت همه ی طرفدارانش، مخصوصاً آنها که در ایران بودند منتظر بودند ببینند شادمهر آنجا چه ترانه ای می خواند و چه حرفی می خواهد بزند. بعد از مدتی انتظار ترانه خیالی نیست با ویدئویی متفاوت روی تمام کانالهای ماهواره ایی پخش شد. ترانه ی خیالی نیست را هم شاهکار بینش پژوه گفته بود. طولی نکشید که ترانه ی آدم فروش هر چه بد و بیراه می خواست به طرف مقابلش گفت و بازار ترانه را چه در داخل و چه در خارج ترکاند. دیگر اکثر ترانه سرا ها و خواننده ها متوجه شدند که بازار ترانه هایی چون ( اگه چشمات بگه آره / هیچ کدوم کاری نداره " گذشته است. و باید شروع کنند به نفرین کردن و بد و بیراه گفتن . بعد یک وزنی به آن بدهند تا ترانه بشود.سوالی که در ذهن من ایجاد شده اینست که چرا در تمام ترانه های تلافی این دختر هست که خیانت کرده و حالا مورد خطاب نفرین ها و بد و بیراه های جورواجور قرار می گیرد. یعنی ما ملتی هستم که در آن پسر ها و مردها مثل فرشته هستند و همیشه دختر ها از سادگی شون استفاده می کنند و بهشون خیانت می کنند؟ منبع:خاطرات من وويلچرم
پاورقي'
فقط اينو بگم که به من وشادمهريکي از همون موجودات ويا همون رفيق هاي مثلا فرشته خيانت کردند بعد جريان خيانت به شادمهر رو براتون تعريف ميکنم جريان خودم هم بماند تاب قفس نداشتم بابا نفس نداشتم تو عالم عاشقي فکر هوس نداشتم اما بازم بد شدي از عشق من رد شدي لعنت به اين رفاقت که تو زخم مجدد شدي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 6:33 توسط *وحید * |
|
|
در صورتی که مایلید بدانید که وبلاگ شما در رنکینگ گوگل چه مقامی رو دارا است اول کد مربوطه رو کپی کنید بعد به قسمت تنظیمات وبلاگ خود رفته وکد رو در قسمتی که مربوط به کونتور یا موزیک است پستش کنید ویا اونجا قرارش بدید بعد به وبلاگ خودتون برید در صورتی که نمره شما بالا باشد در رنکینگ گوگل جزع وبلاگهای برترو پر بازدید کننده ودر لیست اولین وبلاگهایی که در سرچ زود مشخص میشود هستید.لطفا نظر هم بدید Copy This Code: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 7:30 توسط *وحید * |
|
|
با يک شکلات شروع شد من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد... گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ... صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ... يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟! ميدونم که هر وقت به صندوقچه نگاه ميکنه اگرکمي احساس داشته باشه ناراحت ميشه من که ميدونستم رفاقتش تا داره
پاورقي
دل اي دله ديونه کي قدرتو ميدونه برو فکر خودت باش پر از گرگه زمونه باز منتظر نشستي اب ميشي دستي دستي تو هم بايد مثل اون دلش رو ميشکستي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 8:50 توسط *وحید * |
|
|
چقدر ایمان داری به خدا آنتونی دمیّواز مردی میگوید که ایمان کمی داشت و با ذهنی پر شک، در راهی کوهستانی به راه افتاد. افکارش چنان مشغول بود که راه را نمی دید، و پایش لیز خورد و شروع کرد به غلتیدن بر دامنه پرشیب و نزدیک بود در پرتگاه بیفتد. اما درست پیش از سقوط در پرتگاه، به تخته سنگی چنگ زد و برای اولین بار زندگی اش دعا کرد: "خدایا خواهش میکنم، کمکم کن. قسم میخورم از حالا به بعد همیشه به تو اعتقاد داشته باشم. فقط نجاتم بده." منبع:پيشگو پاورقي' من میگفتم شب عشق با این سیاهی . نداره ترسی برام وقتی تو ماه هیتو میگفتی اره من ماهم ولی تو اومدی اسمونت رو اشتباهی sاینم بمونهE
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 7:6 توسط *وحید * |
|
|
Yحقيقتي تلخY
معذرت اگر پاورقيش بي ربطه امااينو که نوشتم دلم خنک شد 'پاورقيه بي ورق ای دختره ای بی وفا ای تویی که تنهام ميذاري زدم به سيم اخرو گفتم تويه مرامه ما منت کشي نيست با مرام میخاد بره خوب به درک همینه که هست ختم کلام =منت کشی ممنوع به کسي بر نخوره من به کسه ديگم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 6:8 توسط *وحید * |
|
|
خیال کردم یک عمر با من میمونه گمون کردم واسم یه همزبونه
هر چند وقت يکبار خودت را از خودت طلب کن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 6:42 توسط *وحید * |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 6:30 توسط *وحید * |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 8:46 توسط *وحید * |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 فروردین1385ساعت 6:53 توسط *وحید * |
|
|
عکس های خفن
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 9:4 توسط *وحید * |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک فروشگاه پسر شیراز بیوگرافی من - about me چت روم شیرازی ها لینک باکس پسر شیراز آرشیو |
| لوگوی وبلاگ |
|
|
| درباره وبلاگ |
|
وحید . اهل شیراز . 23 ساله . دانشجوی شیمی
متاسفانه ای وبلاک فیل تر شده پس به این ادرس مراجعه کنید http://shzboy.mihanblog.com/ |
| تبلیغات وبلاگ |
|
|
| امار وبلاگ | |
| |
|
|